غزل شمارهٔ ۶۹۱

آن تیر بالا را ببین: ز ابرو کمانها ساخته

از تیر چشم مست خود آهنگ جانها ساخته

جان در بلای زلف او تن، مبتلای زلف او

در حلقهای زلف او، دل خان و مانها ساخته

آشفته چون ما کاکلش، بر عارض همچون گلش

در چین مشکین سنبلش، حسن ارغوانها ساخته

زلفش به عنبر بیختن، استاد در خون ریخت

چشمش به سحر انگیختن، بند زبانها ساخته