غزل شمارهٔ ۶۹۶

ای از دهان تنگت شهری شکر گرفته

نام رخ تو گل را از خاک برگرفته

آن روی را مپوشان، زیرا که در ممالک

بنیاد فتنه باشد روی قمر گرفته

دیگر ز سر نگیرد با من جفا زمانه

گر دیگرت ببینم یاری ز سر گرفته

صد کاروان دل را در راه محنت تو

هم دزد رخت برده، هم شحنه خر گرفته