غزل شمارهٔ ۷۰۱

ببخشا، ای من مسکین به دل در دامت افتاده

دلم را قرعهٔ عشق و هوس بر نامت افتاده

ز هر سو فتنه‌ای برخاست در ایام حسنت، من

کجا ایمن توانم بود در ایامت افتاده؟

نمی‌افتد ترا در سر کزین جانب نهی گامی

مگر بینی سر ما را به زیر گامت افتاده

برآید شاخ مرجانی بروصد جا از آن قطره

که باشد وقت می خوردن ز لعل جامت افتاده