غزل شمارهٔ ۷۱۱

آنکه میخواست مرا بیدل و بی‌یار شده

زود بینم چو خودش عاشق و غمخوار شده

اثری هم بکند زود یقین، می‌دانم

گریه های شب این دیدهٔ بیدار شده

مددی نیست که دیگر به منش باز آرد

آن ز پیش من دل خسته به آزار شده

ای رفیقان سفر، گر سر رفتن دارید

همتی با من محبوس گرفتار شده