غزل شمارهٔ ۷۲۰

می‌نالم ازین کار به سامان نرسیده

وین درد جگر سوز به درمان نرسیده

جانا، سخنست این همه سوراخ ببینید

بر سینهٔ این کشتهٔ پیکان نرسیده

افسوس! که موری نشکستیم درین خاک

وین قصه به نزدیک سلیمان نرسیده

ای ترک پری‌چهره، چه بیداد و جفا ماند؟

کز کافر چشمت به مسلمان نرسیده