غزل شمارهٔ ۷۲۶

ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه

تاریک بی‌تو چشم همین و همان همه

از خود ترا به چشم یقین دیده عاشقان

و افتاده از یقین خود اندر گمان همه

از مشتری به نقد، چو دلال، حسن تو

زر برده و متاع تو اندر دکان همه

در عالم از رخ تو نشانی شده پدید

و افتاده عالمی ز پی آن نشان همه