غزل شمارهٔ ۷۴۲

ای که تیر بی‌وفایی در کمان پیوسته‌ای

بار دیگر چیست کندر دیگران پیوسته‌ای؟

گر به شمشیر فراقم پی کنی صد پی روان

در تو پیوندم، که صد رگ با روان پیوسته‌ای

ای بهایی گوهر، اندر سلک پیمان و وفا

با چنان خرمهرها بس رایگان پیوسته‌ای!

میخوری خون دل من، تا ز دل دوری کنم

از دلم چون دور گردی؟ چون به جان پیوسته‌ای