غزل شمارهٔ ۷۴۵

من که باشم؟ در زیان افتاده‌ای

از هوی اندر هوان افتاده‌ای

بیخودی، رخ در بیابان کرده‌ای

گمرهی، از کاروان افتاده‌ای

ناکسی، از بخت دوری جسته‌ای

مفلسی، از خان و مان افتاده‌ای

گاه گویایی فضیحت گشته‌ای

وقت خاموشی زیان افتاده‌ای