غزل شمارهٔ ۷۵۸

او را که در سماع سخن نیست حالتی

فریاد و رقص او نبود جز ضلالتی

چون ذره آنکه رقص کند در رهش ز عشق

روشن چو آفتاب بیابد ولایتی

هر کس که او نه از سر دردی زند نفس

لازم شود بهر نفس او را خجالتی

آشوب رقص و شور و شر و های و هوی او

دیوانگیست این همه بی‌وجه حالتی