غزل شمارهٔ ۷۶۱

اگر چه از برمن بارها چو تیر بجستی

هم آخرم بکشیدیی و چون کمان بشکستی

درآمدم که نشینم، برون شدی به شکایت

برون شدم که بیایم، درم به روی ببستی

مرا به داغ بکشتی، ولی ز باغ رخ خود

گلم به دست ندادی، دلم به خار بخستی

هلاک همچو منی در غم تو حیف نباشد؟

من ار ز پای درآیم چه باک؟ چون تو به دستی