غزل شمارهٔ ۷۷۳

سوگند من شکستی، عهدم به باد دادی

با این ستیزه رویی روز و شبم به یادی

گفتی: چو کارت افتد من دستگیر باشم

خود با حکایت من دیگر نیوفتادی

چستی نمودم، ای جان، در کار عشق اول

سودی نداشت با تو چیستی و اوستادی

چون دیده و دل من گشتند فتنهٔ تو

آب اندران فگندی آتش از آن نهادی