غزل شمارهٔ ۷۷۵

نقشی ز صورت خود هر جا پدید کردی

پس عشق دیدن آن در ما پدید کردی

تا هر کسی نداند سر پرستش تو

وامق بیافریدی، عذرا پدید کردی

خورشید را بدادی نوری ز طلعت خود

وز بهر خدمت او جوزا پدید کردی

تا قطره را نباشد از گم شدن هراسی

بر راه باز گشتن دریا پدید کردی