غزل شمارهٔ ۷۸۲

زهی! زلف و رخت قدری و عیدی

قمر حسن ترا کمتر معیدی

همه خوبان عالم را بدیدم

بر آن طوبی ندارد کس مزیدی

مراد چرخ ازرق جامه آنست

که باشد آستانت را مریدی

برآن درگه بمیرم، بس عجب نیست

به کوی شاهدی گور شهیدی