غزل شمارهٔ ۷۹۱

ترا می‌زیبد از خوبان غرور و ناز و تن داری

که عنبر بر بیاض سیم و سنبل بر سمن داری

چو گفتم: عاشقم، بر تو، شدی بر خون من چیره

نمی‌رنجم کنون از تو،که این شوخی ز من داری

دل ار تو خواستی، دادم دل مجروح و جان بر سر

چو بردی بی‌سخن جانم، دگر با من سخن‌داری؟

مرا در جامه می‌جویی، نیابی جز خیال از من

چه جای جامه؟ کین جا تو شهیدان در کفن داری