غزل شمارهٔ ۷۹۶

بر من نمی‌نشینی نفسی به دلنوازی

بنشین دمی، که خون شد دل من ز چاره سازی

همه سر بر آستان تو نهاده‌ایم، تا خود

تو رخ که بر فروزی و سر که بر فرازی؟

منت، ای کمر، چه گوی؟ که بر آن میان لاغر

چه لطیف می‌نمایی! چه شگرف می‌برازی!

غرض تو کشتن ماست و گرنه از چه معنی

رخ خوب می‌نگاری؟ سر زلف می‌ترازی؟