غزل شمارهٔ ۷۹۸

دل من دردمند تست درمانش نمی‌سازی

دلت بر وی نمی‌سوزد به فرمانش نمی‌سازی

تنم را خون دل خوردی و ترکش می‌کنی اکنون

عجب دارم ز کیش تو که: قربانش نمی‌سازی؟

ز کار من همی پرسی که چونست آن؟ نمی‌دانم

به دشواری کشید این کار و آسانش نمی‌سازی

لبت یک روز بوسی، گفت،خواهم داد، سالی شد

عجب گر باز از آن کشتن پشیمانش نمی‌سازی!