غزل شمارهٔ ۸۰۰

هزار بار بگفتم که: به ز جان عزیزی

اگر چه خون دل من هزار بار بریزی

مرا سریست کزان خاک آستانه نریزم

اگر تو بر سرم آن خاک آستانه ببیزی

شبم به وعدهٔ فردای خودنشانی و چون من

در انتظار نشینم، تو روزها بگریزی

میان ما و تو کاری کجا ز پیش برآید؟

که من تواضع و خدمت کنم، تو تندی و تیزی