غزل شمارهٔ ۸۱۵

گفتم که: بگذرانم روزی به نام و ننگی؟

خود با کمند عشقم وزنی نبود و سنگی

رفت از دهان تنگش بار و خرم به غارت

دردا! که بر نیامد خروار من به تنگی

رخ می‌نمود از اول و اکنون همی نماید

از بهر کشتن ما هر ساعتی بینگی

احوال خود بگویم با زلفش آشکارا

اکنون که جز سیاهی ما را نماند رنگی