غزل شمارهٔ ۸۲۱

آنخان خانان را ببین، بر صندلی یللی بلی

میگیر و زانو زن برش، گر مقبلی یللی بلی

کریاس دلها موی او، اردوی جانها کوی او

میران غلام روی او، از بیدلی یللی بلی

ترلک بسیم انباشته،مژگان بکیبر کاشته

بالا چو توغ افراشته، روز یلی یللی بلی

ازیرت بیرون تاخته، قوش بلا انداخته

ما را چو مرغان باخته، در باولی یللی بلی