غزل شمارهٔ ۸۳۸

خوشا آن عشرت و آن کامرانی

که ما را بود از ایام جوانی

سفر کردم به امید غنیمت

غنیمت عمر بود و گشت فانی

ندیدم سود و فرسودم، چه بودی

که ارزیدی بدین سودا زیانی؟

بدادم عمر و درد دل خریدم

چه شاید گفت ازین بازارگانی؟