غزل شمارهٔ ۸۴۱

مرحبا، ای گل نورسته، که چون سرو روانی

چشم بد دور ز رویت، که شگرفی و جوانی

فکر کردم که بگویم: بچه مانی تو؟ ولیکن

متحیر نه چنانم که بدانم: بچه مانی؟

دفتری باشد اگر ، شرح دهم وصف فراقت

قصهٔ شوق رها کردم و خاطر نگرانی

گر بر آنی که: غمت خون من خسته بریزد

بنده فرمانم و خشنود به هر حکم که دانی