غزل شمارهٔ ۸۵۰

هر قصه می‌نیوشی و در گوش میکنی

پیمان ما چه شد که فراموش میکنی؟

این سخت گفتنت همه با من ز بهر چیست؟

چون من در آتشم تو چرا جوش میکنی؟

بر دشمنان خود نپسندد کس این که تو

با دوستان بی‌تن و بی‌توش میکنی

در خاک و خون ز هجر تو فریاد میکنم

ایدون مرا ببینی و خاموش میکنی