غزل شمارهٔ ۸۵۲

زمستان ز مستان نبیند زبونی

و گر خود بلا بارد از ابر خونی

زمستان بهاریست آنجاکه باشد

شراب ارغوانی، سماع ارغنونی

ز شر زمستان شرابت رهاند

و گر خود به فضل و هنر ذوفنونی

چو بادی برآید دمی باده درکش

ز آتش چه کم؟ باده آر از کنونی