غزل شمارهٔ ۸۶۹

رخ باز نهادم به سماوات الهی

تا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی

رخت و خر خود را همه بگذاشتم اینجا

چون یار مسیحم، بسم این چهرهٔ کاهی

از من مطلب مهر خود، ای شاهد دنیا

بر مهر تو چون دل نهد این عاشق آهی؟

اینجا نتوان کرد مقام، ار چه دلم را

روزی دو سه مهمان تو کرد این تن ساهی