قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - له فی‌المناجات

راه گم کردم، چه باشد گر به راه آری مرا؟

رحمتی بر من کنی وندر پناه آری مرا؟

می‌نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه

خوف آن ساعت که با روی چو کاه آری مرا

راه باریکست و شب تاریک، پیش خود مگر

با فروغ نور آن روی چوماه آری مرا

رحمتی داری، که بر ذرات عالم تافتست

با چنان رحمت عجب گر در گناه آری مرا