قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - وله فی‌الموعظه

گر آن جهان طلبی، کار این جهان دریاب

به هرزه می‌گذرد عمر، وارهان، دریاب

تو غافلی و رفیقان به کار سازی راه

چه خفته‌ای؟ که برون رفت کاروان، دریاب

هزار بار ترا بیش گفته‌ام هر روز

که : هین! شبی دوسه بیدار باش، هان! دریاب

جوان چو پیر شود، کار کرده می‌باید

ز پیر کار نیاید، تو، ای جوان، دریاب