قصیدهٔ شمارهٔ ۴ - وله فی‌الطامات

ای دل، تویی و من، بنشین کژ، بگوی راست

تا ز آفرینش تو جهان آفرین چه خواست؟

گر خواب و خورد بود مراد، این کمال نیست

ور علم و حکمتست غرض، کاهلی چراست؟

عقل این بود که: ترک بگویند فعل کژ

هوش این بود که: پیش بگیرند راه راست

تو نامهٔ خدایی و آن نامه سر به مهر

بردار مهر نامه، ببین تا درو چهاست؟