قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - وله روح‌الله روحه

مباش بندهٔ آن کز غم تو آزادست

غمش مخور، که به غم خوردن تو دلشادست

مریز آب دو چشم از برای او در خاک

که گر بر آتش سوزنده در شوی بادست

کجا دل تو نگه دارد؟ آنکه از شوخی

هزار بار دل خود به دیگران دادست

بخلوت ارچه نشیند بر تو، شاد مباش

که یارش اوست که بیرون خلوت استادست