قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - وله ایضا نورالله قبره

مستان خواب را خبری از وصال نیست

دل‌مرده را سماع نباشد چو حال نیست

دینت خدای داد و زبان داد و عقل داد

یاد خدای کن به زبانی که لال نیست

آن جای، آسمان و تو آسوده بر زمین

نتوان بلند پایه پریدن چو بال نیست

آن کو به یاد دوست تواند نشاط کرد

محتاج دیدن لب و رخسار و خال نیست