قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ - وله نورالله قبره

در پیرزن نگه کن و آن چرخ پرده گر

کز چرخ پیرزن کمی، ای چرخ پرده در

تو پود پرده می‌دری از صبح تا به شام

او تار پرده می‌تند از شام تا سحر

تو با هزار شمع نبردی به راه پی

او با یکی چراغ بیاید زره به در

گر روی بیندت، ز ستم بشکنیش پشت

ور پشت گیردت رخش از غم کنی چو زر