قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - وله بردالله مضجعه

چو دیده کرد نظر، دل دراوفتاد چو دل

در اوفتاد، فرو برد پای مرد به گل

ز دل چو دیده بر نجست و تن ز هر دو به درد

نه عشق باد و نه عاشق، نه دیده باد و نه دل

گر از دو دیده همین دیده‌ام که: دل خون شد

به سالها نشوند از دلم دو دیده بحل

چو دیدهٔ تو کند میل دانهٔ خالی

دلت به دام بلا میکند، بکوش و مهل