قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - وله طاب‌الله ثراه

مردم نشسته فارغ و من در بلای دل

دل دردمند شد، ز که جویم دوای دل؟

از من نشان دل طلبیدند بیدلان

من نیز بیدلم، چه نوازم نوای دل؟

رمزی بگویمت ز دل، ار بشنوی به جان

بگذر ز جان، تا که ببینی لقای دل

دل را، ز هر چه هست، بپرداز و صاف کن

تا هر چه هست بنگری اندر صفای دل