قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - وله فی شکایةالزمان

دلخسته همی باشم زین ملک بهم رفته

خلقی همه سرگردان، دل مرده و دم رفته

یک بنده نمی‌یابم، هنجار وفا دیده

یک خواجه نمی‌بینم بر صوب کرم رفته

بر صورت انسانند از سبک و ریش، اما

چون دیو برغم هم درلا و نعم رفته

تن صدق کجا ورزد؟ بر خال به خون عاشق

دل راست کجا گردد؟ در زلف به خم رفته