قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - وله سترالله عیوبه
ای روزهدار، اگر تو یک ریزه راز داری
دست و زبان خود را از خلق بازداری
با ساز و برگ بودی سالی، سزد کزین پس
یک ماه خویشتن را بیبرگ و ساز داری
آخر چه سود کشتن تن را به زور؟ چون تو
شامش رضا بجویی، صبحش نیاز داری
آنست سر روزه: کز هر بدی ببندی
گوشی که برگشودی، چشمی که باز داری