قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - وله غفرالله ذنوبه

اگر حقایق معنی به گوش جان شنوی

حدیث بی‌لب و گفتار بی‌زبان شنوی

دلت جگر بگرفتست، ورنه راز سپهر

ز ذره ذرهٔ گیتی زمان زمان شنوی

ز ناقلان زمین پند گوش کن، باری

چو آن حضور نداری کز آسمان شنوی

چو پای بستهٔ این قبه گشته‌ای، ناچار

درو هر آنچه بگویی سخن، همان شنوی