قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - وله ایضا

چرا پنهان شدی از من؟ تو با چندین هویدایی

کجا پنهان توانی شد؟ که همچون روز پیدایی

تو خورشیدی و میخواهی که ناپیدا شوی از من

به مشتی گل کجا بتوان که خورشیدی بیندایی؟

گرم دور از تو یک ساعت گذر بر حلقه‌ای افتد

مرا در حلقها جویی و همچون حلقه بربایی

دمی نزدیک آن باشد که: گردم در تو ناپیدا

زمانی بیم آن باشد که: گردم بی‌تو سودایی