در احوال خویش و صفت ممدوح

در آن ایام کز من دور شد بخت

سراسر کار من بی‌نور شد سخت

مرا دولت ز خود پرتاب میکرد

تنم پر تب، دلم پرتاب میکرد

در ایام جوانی پیر گشته

چو عنقا رفته، عزلت گیر گشته

نه قوت را مجالی در مزاجم

نه دانش را وقوفی درعلاجم