نامهٔ چهارم از زبان معشوق به عاشق

زهی، سودای من گم کرده نامت

بسوزانم بدین سودای خامت

نگویی: کین چه سودای محالست؟

نمیدانم: دگر بار این چه حالست؟

نه بر اندازهٔ خود کام جستی

برون از پایهٔ خود نام جستی

متاز اندر پی چون من شکاری

که این کارت نمی‌آید به کاری