غزل

مشو عاشق، که جانت را بسوزد

غم عشق استخوانت را بسوزد

تو آتش میزنی در خرمن خویش

ندانی این و آنت را بسوزد

مخور خوبان آتش خوی را غم

که روزی خان ومانت را بسوزد

ز دیده اشک خون چندین مباران

که ترسم دیدگانت را بسوزد