حکایت

جوانی خار کن بر خار می‌خفت

کسی گل بر سرش کرد، آن جوان گفت

مرا تا خار دامن گیر گشتست

گل اندر خاطرم کمتر گذشتست

ز خاری هر که او پیوند بیند

همان بهتر که: گل دیگر نچیند

به تنهایی مرا خاری تمامست

وصال گل به انبازی حرامست