نامهٔ هشتم از زبان معشوق به عاشق

زهی! گرد جهان سر گشته از من

چنین بی موجبی بر گشته از من

کجا رفت آن که شب خوابت نمی‌برد؟

ز اشک دیده سیلابت همی برد؟

مرا گفتی که: از عشق تو مستم

به دستان کردن آوردی به دستم

چو دل بردی ز مهرم سیر گشتی

جفا کردی، که بر من چیر گشتی