حکایت

پسری را پدر سلاح آموخت

هم کمربست و هم کلاهش دوخت

چون پسر شد به زور پنجه دلیر

هوس بیشه کرد و کشتن شیر

نوجوان هم چو سرو بستانی

رفت یکروز در نیستانی

ماده شیری بدیدش از ناگاه

حمله کرد و گرفت به روی راه