در ستایش اهل رضا و خرسندی

حبذا! مفلسان آواره

جامه و جان پاره در پاره

غم بیشی ز دل به در کرده

به کمی سوی خود نظر کرده

به دلی زنده و تنی مرده

رخت در کوچهٔ ابد برده

با چنان دیدهٔ تر و لب خشک

نفسی خوش زدن چو نافهٔ مشک