حکایت

بود روزی مسیح و یارانش

دانش اندوز و راز دارانش

سخن عشق را بیان میکرد

فاش میگفت و پس نهان میکرد

در میان سخن چو یارانش

خسته دیدند و اشک بارانش

خواستندش نشان عشق و دلیل

گفت: فرداست روز نار و خلیل