حکایت

شد غلام ملک به می خوردن

بشدند از پیش به پی کردن

یافتندش به کنج میخانه

مفلس و عور و مست و دیوانه

پس بگفتند پند و هیچ نگفت

میکشیدند و او دگر میخفت

رند کی میگذشت آشفته

بارها خانه پدر رفته