غزل شمارهٔ ۱۰
همچو بالات بگویم سخنی راست ترا
راستی را چه بلائیست که بالاست ترا
تا چه دیدست ز من دیده که هردم گوید
کاین همه آب رخ از رهگذر ماست ترا
ایکه بر گوشهٔ چشمم زدهئی خیمه ز موج
مشو ایمن که وطن بر لب دریاست ترا
پیش لعلت که از او آب گهر میریزد
وصف لؤلؤ نتوان کرد که لالاست ترا