غزل شمارهٔ ۲۴
ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا
کشته افعی تو در حلقه فسون سازانرا
جان ز دست تو ندانم به چه بازی ببرم
پشه آن نیست که بازیچه دهد بازانرا
دل چو دادم بتو عقلم ز کجا خواهد ماند
مال کی جمع شود خانه براندازانرا
عندلیبان سحر خوان چو در آواز آیند
می بیارید و بخوانید خوش آوازانرا