غزل شمارهٔ ۵۹

پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زمات

در وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات

دی طبیبم دید و دردم را دوا ننوشت و گفت

خون دل میخور که این ساعت نمی‌یابم دوات

چون روان بی خط برات آورده بودم از چه وجه

خط برون آوردی و گفتی که آوردم برات

در عری شاه ماتم ای پری‌رخ رخ مپوش

کانک رخ بر رخ نهی او را چه غم باشد ز مات