غزل شمارهٔ ۶۲

چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت

دل شکسته ما را در اضطراب انداخت

بخون دیدهٔ ما تشنه شد جهان و رواست

که دیده بود که ما را درین عذاب انداخت

کباب شد دلم از سوز سینه و آتش عشق

ببرد آبم و خون در دل کباب انداخت

چه دیده دیدهٔ خونبار من که یکباره

بقصد خونم ازینسان سپر بر آب انداخت