غزل شمارهٔ ۸۸
شامش از صبح فروزنده درآویخته است
شبش از چشمهٔ خورشید برانگیخته است
گوئیا آنک گلستان رخش میآراست
سنبل افشانده و بر برگ سمن ریخته است
یا نه مشاطه ز بیخویشتنی گرد عبیر
گرد آئینه چینش بخطا بیخته است
تا چه دیدست که آن سنبل گلفرسا را
دستها بسته و از سرو درآویخته است